تبليغاتX
nice_lovely

nice_lovely

عاشقانه

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

+ نوشته شده در  Mon 31 Aug 2009ساعت 1:8 PM  توسط love  | 

سیلام به همه

 

+ نوشته شده در  Mon 31 Aug 2009ساعت 1:1 PM  توسط love  | 

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،
مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
+ نوشته شده در  Mon 31 Aug 2009ساعت 12:59 PM  توسط love  | 

عادت مردا


مردي مي‌خواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جويا شد و او گفت:
اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند.
مرا وادار كرد سيگار و مشروب را
ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايه‌گذاري كنم
و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اين ها كه مي‌گويي كه چيز بدي نيست!
مرد گفت: ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگر اين زن در شان من نيست.

 
+ نوشته شده در  Mon 31 Aug 2009ساعت 12:52 PM  توسط love  | 


زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند. زن جوان: يواش تر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواش تر بروني. مرد جوان: مرا محکم بگير .زن جوان: خوب، حالا مي شه يواش تر بروني؟مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
+ نوشته شده در  Mon 31 Aug 2009ساعت 12:49 PM  توسط love  | 

زخم های عشق



چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی، پسر کوچکی با عجله، لباس‌هایش را درآورد و خنده‌کنان داخل دریاچه، شیرجه رفت.
مادرش از پنجره به او نگاه می‌کرد و از شادی کودک خود لذت می‌برد.
مادر، ناگهان تمساحی را دید که به‌سوی فرزندش، شنا می‌کند.
وحشت‌زده به‌سمت دریاچه دوید و با فریاد، پسرش را صدا زد.
پسر، سرش را برگرداند، ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش، پاهای کودک را گرفت تا زیر آب، بکشد.
مادر از راه رسید و از روی اسکله، بازوی پسرش را گرفت.
تمساح، پسر را با قدرت می‌کشید؛ ولی
عشق مادر به کودکش، آن‌قدر زیاد بود که نمی‌گذاشت او بچه را رها کند.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید؛
به‌طرف آنان دوید و با چنگک، محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر، بهبودی مناسب یافت.
پاهایش با آرواره‌های تمساح، سوراخ‌سوراخ شده بود
و روی بازوهایش، جای زخم ناخن‌های مادرش مانده بود!
خبرنگاری که با کودک، مصاحبه می‌کرد، از او خواست تا جای زخم‌هایش را به او نشان دهد!
پسر، شلوارش را کنار زد و با ”ناراحتی“، زخم‌ها را نشان داد؛
سپس با ”غرور“، بازوهایش را نشان داد و گفت: ”این زخم‌ها را دوست دارم؛
این‌ها خراش‌های عشق مادرم هستند.“
+ نوشته شده در  Mon 31 Aug 2009ساعت 12:48 PM  توسط love  | 

قلب ماسه ای

 

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توی ساحل با يک چوب روی ماسه ها ترسيم می کرد.
شايد فکر می کرد که هر چه اين قلب را بزرگتر درست کند يعنی اينکه بيشتر دوستش دارد
بعد از اينکه قلب ماسه ايش کامل شد سعی کرد با دستهايش گوشه هايش را صيقل دهد تا صاف صاف شود
شايد می خواست وقتی دريا آن را با خودش می برد، اين قلب ماسه ای جايی گير نکند!
از زاويه های مختلف به آن نگاه کرد، شايد می خواست اينطوری
آنرا خوب خوب بشناسد و مطمئن شود همان چيزی شده که دلش می خواست!
به قلب ماسه ايش لبخندی زد و از روی شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه ای هديه داد.
دلش نيامد که يک تيرماسه ای را به يک قلب ماسه ای شليک کند
برای همين هم خيلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل يه پيکان گذاشت روی قلب ماسه ای
حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مواظبت داشت.
نشست پيش قلب ماسه ای و با دستش قلب ماسه ای را نوازش کرد
و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد تا هميشه مواظبدخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توی ساحل با يک چوب روی ماسه ها ترسيم می کرد.
شايد فکر می کرد که هر چه اين قلب را بزرگتر درست کند يعنی اينکه بيشتر دوستش دارد
بعد از اينکه قلب ماسه ايش کامل شد سعی کرد با دستهايش گوشه هايش را صيقل دهد تا صاف صاف شود
شايد می خواست وقتی دريا آن را با خودش می برد، اين قلب ماسه ای جايی گير نکند!
از زاويه های مختلف به آن نگاه کرد، شايد می خواست اينطوری
آنرا خوب خوب بشناسد و مطمئن شود همان چيزی شده که دلش می خواست!
به قلب ماسه ايش لبخندی زد و از روی شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه ای هديه داد.
دلش نيامد که يک تيرماسه ای را به يک قلب ماسه ای شليک کند
برای همين هم خيلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل يه پيکان گذاشت روی قلب ماسه ای
حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مواظبت داشت.
نشست پيش قلب ماسه ای و با دستش قلب ماسه ای را نوازش کرد
و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد تا هميشه مواظبش باشد
برای اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش يک ديوار شنی دور قلبش درست کرد.
دلش می خواست پيش قلب ماسه ايش بماند ولی وقت رفتن بود.
نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت
چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برگردد و بقيه راه را دويد
فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چيد و رفت به ديدنش.
وقتی به قلب ماسه ای رسيد، آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ريخت
قلب ماسه ای با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بودش باشد
برای اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش يک ديوار شنی دور قلبش درست کرد.
دلش می خواست پيش قلب ماسه ايش بماند ولی وقت رفتن بود.
نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت
چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برگردد و بقيه راه را دويد
فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چيد و رفت به ديدنش.
وقتی به قلب ماسه ای رسيد، آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ريخت
قلب ماسه ای با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود

+ نوشته شده در  Mon 31 Aug 2009ساعت 12:44 PM  توسط love  | 


روزی دختر و پسری در حال برگشتن از سینما بودند.
پسر از سکوتی که در میان آنها روان بود متوجه شد اتفاق خاصی افتاده است.
دختر از پسر خواست تا ماشین را نگاه دارد تا او صحبت کند.
دختر به پسر گفت که احساسش نسبت به پسر عوض شده و زمان آن رسیده که هر کس به دنبال کار خود برود.
روزی دختر و پسری در حال برگشتن از فیلم بودند.
پسر از سکوتی که در میان آنها روان بود متوجه شد اتفاق خاصی افتاده است.
دختر از پسر خواست تا ماشین را نگاه دارد تا او صحبت کند.
دختر به پسر گفت که احساسش نسبت به پسر عوض شده و زمان آن رسیده که هر کس به دنبال کار خود برود.
پسر در حالی که داشت دست در جیب خود میکرد تا نوشته ای تا شده را به دختر بدهد قطره اشکی بر صورتش روان شد.
در همان زمان راننده ای مست در حال رانندگی با سرعت بالا در همان خیابان بود.
راننده مست ناگهان منحرف شد و دقیقا به سمت راننده ماشینی که دختر و پسر در آن بودند برخورد کرد و پسر را کشت.
به طور معجزه آسایی دختر زنده ماند و به یاد نوشته افتاد آن را باز کرد و خواند.پسر اینطور نوشته بود:

" بدون عشق تو من خواهم مرد.
پسر در حالی که داشت دست در جیب خود میکرد تا نوشته ای تا شده را به دختر بدهد قطره اشکی بر صورتش روان شد.
در همان زمان راننده ای مست در حال رانندگی با سرعت بالا در همان خیابان بود.
راننده مست ناگهان منحرف شد و دقیقا به سمت راننده ماشینی که دختر و پسر در آن بودند برخورد کرد و پسر را کشت.
به طور معجزه آسایی دختر زنده ماند و به یاد نوشته افتاد آن را باز کرد و خواند.پسر اینطور نوشته بود:

" بدون عشق تو من خواهم مرد.
+ نوشته شده در  Mon 31 Aug 2009ساعت 12:14 PM  توسط love  | 

 

 جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی
انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت
دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک
کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور
یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در
حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی
ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می
نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
"جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری
با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم
عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه
نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی
حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست
عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان"
قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت
باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات
خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو
مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت
بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما 7
چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی
داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی
زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس
سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر
داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به
آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک
تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود.
زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی
چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز
پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی
شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق
به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.
او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به
نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود
تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی
من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما
چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می
توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای
معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی
ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم
باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا
به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت"
فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم
اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر
شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف
خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"

+ نوشته شده در  Sun 30 Aug 2009ساعت 5:58 PM  توسط love  | 

+ نوشته شده در  Sun 30 Aug 2009ساعت 5:50 PM  توسط love  | 

عشق برای تمام عمر

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است...!
+ نوشته شده در  Sun 30 Aug 2009ساعت 2:29 PM  توسط love  | 

بهترین کس آدم

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. 
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد
+ نوشته شده در  Sun 30 Aug 2009ساعت 2:22 PM  توسط love  |